تبليغاتX
ته مانده ها ( در و دیوار )

 

 

همه چیز یهو با هم  به هم میریزه!

 

پ.ن. بسه دیگه! تمومش کن!

پ.ن. هنوزم میتونم گریه کنم...

نوشته شده توسط عطا در ساعت 11:7 بعد از ظهر | لینک  | 

برف می آمد و ما می رفتیم

حرف میآمد و ما میگفتیم

چه شب غمناکی بود....

من و او دور شدیم از هم و شب...

من و او دور شدیم از هم و شب...

شب غمناکی بود.....

شب غمناکی بود.....

 

نوشته شده توسط عطا در ساعت 7:48 بعد از ظهر | لینک  | 

 

 

زن به مزد!

نوشته شده توسط عطا در ساعت 11:8 بعد از ظهر | لینک  | 

 

هه! لعنتی چرا باید محترمانه در زندان تو باشم؟

نوشته شده توسط عطا در ساعت 11:55 بعد از ظهر | لینک  | 

 

- فقط میخوام بگم آروم باش!

+ میشه؟

- نه٬ یعنی ناراحت نباش!

+ میتونم؟!

- ...............

 

و این همان ماندن خر در گل است...

نوشته شده توسط عطا در ساعت 10:29 بعد از ظهر | لینک  | 

 

 

خیلی دوست دارم بنویسمش. نمیشه. نمیاد. و البته گشادی...

نوشته شده توسط عطا در ساعت 11:18 بعد از ظهر | لینک  | 

 

 

خوبم...

خوشحالم..

 

پ.ن. اما تو باور نکن!

نوشته شده توسط عطا در ساعت 1:9 قبل از ظهر | لینک  | 

 

صخره ی مرد مرده بود

حالا می شکست٬ آرام و بی صدا!

اما در چشمانش هنوز برقی ست

که آماده است

آماده برای یک عمر گریستن

مرد مرده بود....

نوشته شده توسط عطا در ساعت 8:4 بعد از ظهر | لینک  | 

 

تنها یک دلیل کافی ست

ستاره ای ٬ لبخند نازکی ٬ چراغ روشنی...

یا همین خواب کوتاه بعد از ظهر حتی...

خیال این کبوتر٬ این کبوتر نا آرام پر نمی کشد از آغوشم!

 

پ.ن. چقدر باید داد؟

نوشته شده توسط عطا در ساعت 8:43 بعد از ظهر | لینک  | 

 

 

نمیدونم کدوم خری گفت مایع حیات آب است!

این وسط " منی " چی میشه؟

نوشته شده توسط عطا در ساعت 11:1 بعد از ظهر | لینک  | 

 

از جمله ی * چاره ای نیست * حالم به هم می خوره!

از شنیدن قسمت و تقدیر ٬ عقم میشینه!

از توجیه های گهی ِ آخر ِ گه زدنا بالا میارم!

 

دیگه نمیخوام! نمیشه! نمیتونم!

نوشته شده توسط عطا در ساعت 10:25 قبل از ظهر | لینک  | 

 

 

نمی گویم از هرچه بودن حالای ما

آینده هم آسوده خواهد گذشت...

اما لااقل یک حرفی بزن ٬ چیزی بگو!

پس این همان کمی آرامش ِ بی جهت کی خواهد رسید؟!

 

پ.ن. دارم خفه میشم! چقدر دود! چقدر فکر! چقدر حرف!

پ.ن. لعنتی! پسش بده!

نوشته شده توسط عطا در ساعت 9:2 قبل از ظهر | لینک  | 

 

اگه بخوام جاهایی رو که تا حالا شاشیدم نام ببرم تو گینس باید ثبت بشه!

 

پ.ن. مکان های اداری٬ تفریحی٬ ورزشی٬ عقیدتی٬ دانشگاهی٬ خانوادگی... از همه مهمتر انتزاعی

هرجا که فکرش و نمی کنی.

نوشته شده توسط عطا در ساعت 2:21 بعد از ظهر | لینک  | 

 

از گشنه خوابیدن متنفرم.

از گشنه بیدار شدنم متنفرم.

اما گشنه فک کردن و دوست دارم.

نوشته شده توسط عطا در ساعت 7:58 بعد از ظهر | لینک  | 

 

از هر موجودی که می رینه متنفرم!

 

پ.ن. آدما دو جور حرف می زنن٬ یا بر اثر تجربه یا استدلال عقلی و علم.

که هیچکدومش برام قابل درک نیست.

نوشته شده توسط عطا در ساعت 11:14 قبل از ظهر | لینک  | 

 

راستش کنید! راست نمیشود... از زانو خمیده و راست نمیشود....

روی تخت مرده شوی خانه افتاده...

آرام مثل همیشه٬ مثل همیشه ای که نمی شنید٬ که به سختی راه می رفت و این اواخر همینطور آرام

دراز کشیده بود...

عیدانه های سبز... . گلخانه ی کوچک همیشه سبز... . شیطنت های توی زیر زمین جادویی ... .

 دوباره می آیم٬ نگاه کن و باز هم بگو " علی تویی؟ "

بله دوباره منم! اما اینبار نیامده ام که حالت را ببینم٬ نیامده ام که از جا بلندت کنم که آب بنوشی٬ که

چیزی بخوری... نیامده ام که در آغوش بگیرمت حمامت ببرم...

چقدر سنگینی میکند!

مادرم تنها بود. من نبودم. می گفت خودم ٬ با همین دستها٬ کفن را... . داد می زد و می گفت...

من نبودم. حالا همین سنگینی می کند!

در آغوشش گرفتم٬ آنقدر بوسیدمش ٬ آنقدر اشک ریختیم تا بابا بزرگ را بردند...

به خدا این تنهایی ِ مادرم عجیب سنگینی میکند!

همه چیز تمام شد. آرام ِ آرام. حالا زیر خروار ها خاک است...

ـ علی تویی؟

ـ ........................................................

 

نوشته شده توسط عطا در ساعت 12:37 بعد از ظهر | لینک  | 

 

همه نشستیم.

همه به امید هم.

همه از ترس هم.

 

نوشته شده توسط عطا در ساعت 1:15 قبل از ظهر | لینک  | 

 

 

آقا من گاو نر٬ یکی مرد کهن و بده!

نوشته شده توسط عطا در ساعت 3:2 بعد از ظهر | لینک  | 

 

کابوس تن ِ تو  تو بغل یه مرد

ناموس منه زیر کمر یه شبگرد

تشویق من و تو به نگاه و لبخند

چاک باز دهن این همه گوسفند!

 

پ.ن. ش.نجفی!

پ.ن. از آوردن مابقی ترانه به علت اخلاقیات و اینا خودداری میشه!

پ.ن. اینم اخلاقیات! دیگه چی؟

نوشته شده توسط عطا در ساعت 12:55 بعد از ظهر | لینک  | 

 

یه روزایی  اینجا مردم شادترین دوران خودشون و میگذروندن٬ همه ش لبخند... لبخند... لبخند...

یه روزایی مثل پارسال همین موقع ها! یه روزایی که دیگه برنمیگرده و دیگه کاش برنگرده!

نوشته شده توسط عطا در ساعت 10:17 بعد از ظهر | لینک  | 

 

اینجا پر تخم حیض های ِ بی پدر ِ کشتی داری است که یخچال و سفره ی خانه ام را به یغما میبرند تا برادران دینی مادر جنده ام  بخورند و حرف مفت بگویند و بر سر چیزی که فروخته اند و به گا داده اند٬ ادعای تخمی داشته باشند و گاهی خوشی زیر دلشان بزند.

و من ساعت ۱۰:۰۴ شب روی سنگفرشهای خیابان انقلاب از خماری بلرزم و تشنج کنم و بمیرم.

و فردا شبش همانجا در کالبد پسر بچه ای کچل با ان دماغی آویزان فال بفروشم و فحش بخورم و گاهی اشکی بچکانم که فکر کنم دیر است و هنوز ۵۰۰۰ تومان کم دارم.

و باز مادر همه چیز جنده است. 

 

نوشته شده توسط عطا در ساعت 9:6 قبل از ظهر | لینک  | 

 

همینطور خوب است٬

حیاط را آب و جارو کن٬ بوی کاهگل را دوست دارم

بگذار از ورای عجیب این همه خستگی خیابانی باز پیش تو بنشینم و چای بنوشم

حقیقت غریب ست این واماندنهای تکراری نا معلوم...

روسری گلدارت را سر کن...

- تراکم شک کردن به این بوی ساده و قشنگ عصیان!-

همینطور خوب است٬

نه در به در نان باشیم و نه بیمار این همه حرف

از فکر کردن در حوالی راز آلود این دره ی تاریک بیزارم!

روسری گلدارت را سر کن و

استکان ها را بیاور!

نوشته شده توسط عطا در ساعت 9:20 قبل از ظهر | لینک  | 

 

خیلی فکر کردم! خیلی....

تنها راه خاراندن پس کله ام است....

نوشته شده توسط عطا در ساعت 8:47 قبل از ظهر | لینک  | 

 

وقتی نگاه ها آنقدر درد دارند که مجبور میشی کور باشی!

نوشته شده توسط عطا در ساعت 9:50 بعد از ظهر | لینک  | 

 

از هرچه و هر که که هم درد است هم درمان بدم میاد. آخه لعنتی یا درد باش و بسوزون یا درمان باش و خاموش کن!

گه می خوری نمک میپاشی!

این آمدنها و رفتنهای بی دلیل٬ آخ که حالم و به هم میزنه!

نوشته شده توسط عطا در ساعت 1:20 بعد از ظهر | لینک  | 

 

دارم به پفکی فک میکنم که با هر لگدم تکه تکه شد.

دارم به اون فک میکنم که نمیخواستم کمکش کنم و اونم همینطور به دیوار پیاده رو تکیه داد ه بود و اصلا نگاهم نکرد و من دیدم که شاید من  کمک میخاستم که میخاستم.

دارم به دود این سیگارهای لعنتی فک میکنم که دارن میان تو وجودم.

دارم به خواب آشفته ی دو شبه ی مامانم فک میکنم.

دارم فک میکنم به صدای شترق توی گوشم و گونه های سرخ شدم.

دارم فک میکنم که فقط باش یعنی چی؟

دارم فک میکنم....

دارم نشانی ها گوش میدم و فک میکنم.

دارم فک میکنم که  " آمد؟ "

 

یه کم بعد تر٬ مثلا دو روز : دارم فک میکنم به صدای چکی که تو گوشم خورد و سوت کشید و چاره ساز شد شاید.

دارم میگم که کاشکی همه ی مشکلات با یه چَک حل میشد.

نوشته شده توسط عطا در ساعت 0:8 قبل از ظهر | لینک  | 

 

پیاله ای بردار

از این همه سکوت سراسیمه ی سبک بیزارم

میخواهم چای بنوشم

پیاله ای بردار و بیا!

نوشته شده توسط عطا در ساعت 1:20 قبل از ظهر | لینک  | 

 

آمد!

 

 

پ.ن. و این چنین من تازه شدم...

نوشته شده توسط عطا در ساعت 3:28 بعد از ظهر | لینک  | 

 

اصلا بیا معامله را تمام کن!

چقدر باید ببوسمت تا کتاب این همه گریه بسته شود؟

تا هق هق این همه آدمی........ تمام؟!

 

پ.ن. صالحی...

نوشته شده توسط عطا در ساعت 11:8 قبل از ظهر | لینک  | 

 

دیگر دیر است. نه را پیداست ٬ نه ستاره ای!

نشستن هم جایز نیست.

بیا از سکوت این همه شب پرده برداریم که ما کاشفان بوسه های ممنوعه ایم.

اگر بیایی ٬ می رویم جایی دور٫ دور و روشن!

جایی بدون هیچ حدیث آشفتگی!

بیا آرام بگیریم...

نوشته شده توسط عطا در ساعت 10:36 قبل از ظهر | لینک  |